تو چه ميدانىكه دستانم چگونه بدون دستانتهدر ميرودو هر روز صبحبدون عسل لبهايتچگونه قهوه تلخ را سر ميكشم حالا بايدسراغ قصه هاى مادر بزرگ برومو لالايى هايشتا شبها بتوانم چشمهايم را به خواب بسپارم...